یادت نمی آید ولی



درست آنسوی دریاچه ی تاریک



جایی که مه گرفته بود



جایی که پسری تنها شعر می نوشت



به رنگ اشکهایش



و درست آنسوی رودخانه



همان جا که سبز بود



به شعری سپید



همانجا که چشم های تو سیب خواست



همان گمراه همیشگی دست به یقه ی باغبان



و هوس گاز زدن تو به سیب



و شیطنت چشمهایت



کاغذ ها را ورق بزن



مرا دریاب



این عاشق گمشده در پاورقی ها را...



اینجا شاعری هنوز نفس می کشد...


www.asksiz.blogfa.com