یادت نمی آید ولی
درست آنسوی دریاچه ی تاریک
جایی که مه گرفته بود
جایی که پسری تنها شعر می نوشت
به رنگ اشکهایش
و درست آنسوی رودخانه
همان جا که سبز بود
به شعری سپید
همانجا که چشم های تو سیب خواست
همان گمراه همیشگی دست به یقه ی باغبان
و هوس گاز زدن تو به سیب
و شیطنت چشمهایت
کاغذ ها را ورق بزن
مرا دریاب
این عاشق گمشده در پاورقی ها را...
اینجا شاعری هنوز نفس می کشد...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۱۴ ساعت توسط aghayar
|